
در صبح آشنايي شيرين مان تو را
گفتم كه: مرد عشق نهي
باورت نشد
در اين غروب تلخ جدايي .هنوز هم
ميخواهمت چو روز نخستين
ولي چه صود؟
ميخواستي ...به خاطر سوگند هاي خويش
در بزم عشق بر سرم جام نشكني
ميخوايستي به پاس صفاي سرشك من
اين گونه دل شكسته... به خاك نيفكني
پنداشتي كه كوره سوزان عشق من
در تگناي سينه فراموش ميشود
تو رفتي كه بي من تنها سفر كني
من مانده ام كه بي تو.شبها سحر كنم
تو رفته ايي كه عشق من از سر به در كني
من مانده ام كه تو را تاج سر كنم
روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور
من .شبچراغ عشق تو را نيز ميبرم
عشق تو ...نور عشق تو...
عشق بزرگ تو..
خورشيد جاودانه دنياي ديگرم